|
نمي خواهم شعر سياه بنويسم اما گاهي همه چيز سياه ميشود .گاهي دوست ندارم اهل اين شهرستان يا استان باشم اكثر مردم اين استان مرا ياد شعر اخوان مي اندازند سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است آنقدر دلتنگم كه مي خواهم بميرم در بند استبداد احساسي اسيرم آنقدر تنهايم كه ميترسم خدارا در خلوت خالي خود ناديده گيرم اين رهگذر ها سايه ام را له نمودند يك تكدرخت سوخته كنج كويرم قسمت نبود اهل جنوب گرم باشم از دسته ي ييلاقهاي زمهريرم يخچالهاي رابطه برفك گرفتند در آرزوي خلق داغ گرمسيرم
غزل آدم آهني ها دنياي من دنياي آدم آهني ها پيچيده شب بر پاي آدم آهني ها دنياي كركس ها و آواز تني بوف در تار هاي ناي آدم آهني ها عصر ربا طاني شبيه آدمي زاد با بنگ بنگ آواي آدم آهني ها دستي نمي گيرند سويت تا نفهمي بطن لجن افزاي آدم آهني ها دنياي من دنياي پر چين قناريست جاليز پر پرواي آدم آهني ها دنياي من دنياي هابيل است و قابيل با آدم وحواي آدم آهني ها دنياي من دنياي لك لك هاي زرد است دنياي من دنياي آدم آهني ها
وغزلي ديگر نمي شد بي كسي ها را كمي تقسيم مي كردي ويا دلواپسي ها را كمي تقسيم مي كردي مرا اي كاش مي بردي به بزم قاصدك هايت وخاشاك وخسي ها را كمي تقسيم مي كردي در آلاچيق وحشت ها چه حيرانند حسرتها نمي شد اين بسي ها را كمي تقسيم مي كردي به پيشم پرتگاهي پرت زپس سوت قطا ري سخت دمي پيش و پسي ها را كمي تقسيم مي كردي تن سلول زخمم را شبي تكثير مي كردي نمي شد بي كسي ها را كمي تقسيم مي كردي
ببخشید
ببخشيد شعرم اگر شور افسانه ها را ندارد وحس ظريف پر وبال پروانه هارا ندارد ببخشيد اگر مي كشد سوي سرماو بوران وطوفان شما را و گرمای رقصان کاشا نه ها را ندارد تبسم غريب است روي لب خشك ابيات شعرم وحالات لبخند بي درد ديوانه ها راندارد ببخشيد اگر كوچه باغ پراز چالش زخم هاييست كه عطردلاويز وآرام ريحانه هارا ندارد ببخشيد اگر دستك يخ زده شعر سرمايي من تمّناي فنجان عشقي زبيگانه هارا ندارد ببخشيد شعرم همان فصل خش خش كن برگهاييست كه فنجش به كنج قفس شوق ويرانه ها را ندارد
اين نوشته تلنگري است به مديراني كه با عينكي دودي به فراگيران مي نگرند . چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد. سه روزي ازماه مهر مي گذشت كه وارد مد رسه شد. همرا ه مادرش بود . تا چشمم به قيا فه اش افتاد ياد تا خيري ها و غيبت هاي سال گذشته اش افتادم . با جديت گفتم امسال دوباره در خدمت غيبت هاي شما هستيم . مادرش نزديك آمد و آ رام گفت شرمنده كيف نداشت و خجالت ميكشيد كه مدرسه بيايد . يك باره چشمم به نايلون سياهي كه در دستش بود افتاد . كتابهايش را داخل آن جا داده بود . بعدا تحت تا ثير اين موضوع شعر نايلون سياه را نوشتم. از سوم ماه مهر آمد در مدرسه با دلي گريزان بر گونه ي او نوشته بودند يك چتر براي زير باران لبهاي ترك ز روي دستش مي خواند حكايتي پريشان پاييز به روي چهره اش گفت زود آمده ام به اين بيابان هر كوك بريده ي لباسش يك خط كشيده خط پايان وان نايلون سياه در دست عفريته ي فقر را نمايان در قلب سياه نايلون بود رمان بلند بينوايان گفتم چه عجب ازا ين طرفها دير آمده اي به جمع ياران امسال دوباره ات شروع شد غيبت به شمارشي فراوان آهنگ سكوت خيره اش گفت افسوس كه مي روي شتابان امروز هم آمدم به اينجا با زور كتك از اين و از آن با ذوق كدام كيف و جامه با ذوق كدام مهر و آبان انگشت تمسخر است سويم از گوشه كنار اين خيابان بر سر در خانه مان نوشتست سريال غريبه هاي زندان اينگونه به من تلنگري زد ان وارث فقر از نياكان
|
ABOUT
قابل توجه اهالی فرهنگ همایش تقدیر از فعالان عرصه کتاب.تقدیر از اساتید: محمود حکیمی؛اسفندیار معتمدی و دکتر خدامراد مرادیان سه شنبه بیست و ششم ابان ماه جاری .ساعت سه تا ۵عصر.زرین شهر سالن فرهنگسرای شهرداری زرین شهر.ورود برای همگان ازاد است. MENU
Home
|