تبليغاتX
< ماهور
ماهور
شعرها و نوشته های نجمه امامی

نمره ی 20

باز غوغا می کند فریاد و غوغا، نمره ی بیست

جیغ مادر، جنگ بابا عصر فردا ،  نمره ی بیست

 

خوشنویسی، خوش صدایی، قهر مانی ها قبیح است

از ریاضی از دروس سطح بالا،  نمره ی بیست

 

کیف و دفتر ،خط کش و نقاله و  خود کارهایم

گو شه ای کز کرده از فریاد با با، نمره ی بیست

 

مثل موجی پای ساحل می زنم خود را به هر سو

سهمم اینک چند ماسه دست دریا، نمره ی بیست

 

می کشم هر روز با خود کوله ی بی خوابی ام را

اضطراب هشت ریشتر زلزله را، نمره ی بیست

 

آه نوزده، وای هفده، فاجعه شد شکل پانزده

کاشکی دیگر بمیرد رسم ما یا، نمره ی بیست

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم بهمن 1388 توسط نجمه امامی
تقدیم به مردم آزاری پر مدعا

 

دیوار پر از موش است بین خودمان باشد

این موش همه گوش است بین خودمان باشد

 

انگار که صحرایی است تازه نفس و چالاک

پنداشته با هوش است بین خودمان باشد

 

جارو که به دم بسته اسرار همه شهراست

بد جور زره پو ش است بین خودمان باشد

 

این لب که هراسان است دیوانه ی فریاد یست

نا خواسته خاموش است بین خودمان باشد

 

گفتند بخواب اما این خواب دغل بازیست

چون خوابک خرگوش است بین خودمان باشد

 

آن سو چه صدایی بود؟ ای وای شنید انگار !

نه .چک چک آن دوش است بین خودمان باشد

 

آهسته غزل گفتم انگشت به لبها هیس!

دیوار پر از موش است بین خودمان باشد .

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم بهمن 1388 توسط نجمه امامی

به همه ی اول شخص هایی که سوختند تا دوم شخص ها پا بر جا بما نند

 

کسی آن سوی خدا در دل من گم شده است

از خدا نیست جدا در دل من گم شده است

در سه راهی فقط من نه فقط تو نه خدا

همچنان سر به هوا در دل من گم شده است

پته های غزلم را بتکانند اگر

می چکد تو من و ما در دل من گم شده است

اولین حلقه ی مفقوده ی دنیا شده است

آنکه در سوگ وفا در دل من گم شده است

خودمم پشت ترافیک خودم بوق زنان

آنکه آن سوی خدا در دل من گم شده است .


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم بهمن 1388 توسط نجمه امامی
چک چک، غزل چکیده به روی ترانه هام

 از گوشه های چشم از این دانه دانه هام

 دلخسته ام چقدر و دنیا چه کوچک است

یک سوم مساحت کل بهانه هام

 خط لبان یخ زده ام خط منحنی است

 اینگونه می رسد به نظر خط شانه هام

 در یک قطار شوم مرا تاب می دهند

 از شرق تا به غرب سر مرز بانه هام

در دود های هلهله ها گیج می شوند

احساسهای ساده نگاه جوانه هام

باید مچاله کرد غزل را و پاره کرد

 این آخرین بهانه برای شبا نه هام


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم دی 1388 توسط نجمه امامی
 

تقدیم به باب الحوا ئج

 

دستی به مشگت می کشم با دست بی رنگ غزل

 

از دست تو خون می چکد از دست من رنگ غزل

 

تا پر کنی این ظرف را از آرزوی غنچه ها

 

بر چشم مشگت می رسد بارانی از سنگ غزل

 

محو معما می شوم محو معمای عطش

 

مثل تمام آبها شرمنده و منگ غزل

 

وقتی میان آب و خون با ب الحوائج می شدی

 

دیدم که پاهایی پلید می آید از جنگ غزل

 

فریاد سم اسبها در اصطکاک خاکها

 

زیر غباری ضجه زد : نفرین بر این ننگ غزل

 

لبهای لرزان غزل ناگه به هذیان می کشد

 

در چک چک شمشیر ها گم میشود زنگ غزل

 

حالا که خالی می شود این دشت از دستان تو

 

دستی به مشگت می کشم با دست  بی رنگ غزل

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم دی 1388 توسط نجمه امامی
قالب وبلاگ