نمره ی 20
باز غوغا می کند فریاد و غوغا، نمره ی بیست
جیغ مادر، جنگ بابا عصر فردا ، نمره ی بیست
خوشنویسی، خوش صدایی، قهر مانی ها قبیح است
از ریاضی از دروس سطح بالا، نمره ی بیست
کیف و دفتر ،خط کش و نقاله و خود کارهایم
گو شه ای کز کرده از فریاد با با، نمره ی بیست
مثل موجی پای ساحل می زنم خود را به هر سو
سهمم اینک چند ماسه دست دریا، نمره ی بیست
می کشم هر روز با خود کوله ی بی خوابی ام را
اضطراب هشت ریشتر زلزله را، نمره ی بیست
آه نوزده، وای هفده، فاجعه شد شکل پانزده
کاشکی دیگر بمیرد رسم ما یا، نمره ی بیست
دیوار پر از موش است بین خودمان باشد
این موش همه گوش است بین خودمان باشد
انگار که صحرایی است تازه نفس و چالاک
پنداشته با هوش است بین خودمان باشد
جارو که به دم بسته اسرار همه شهراست
بد جور زره پو ش است بین خودمان باشد
این لب که هراسان است دیوانه ی فریاد یست
نا خواسته خاموش است بین خودمان باشد
گفتند بخواب اما این خواب دغل بازیست
چون خوابک خرگوش است بین خودمان باشد
آن سو چه صدایی بود؟ ای وای شنید انگار !
نه .چک چک آن دوش است بین خودمان باشد
آهسته غزل گفتم انگشت به لبها هیس!
دیوار پر از موش است بین خودمان باشد .
به همه ی اول شخص هایی که سوختند تا دوم شخص ها پا بر جا بما نند
کسی آن سوی خدا در دل من گم شده است
از خدا نیست جدا در دل من گم شده است
در سه راهی فقط من نه فقط تو نه خدا
همچنان سر به هوا در دل من گم شده است
پته های غزلم را بتکانند اگر
می چکد تو من و ما در دل من گم شده است
اولین حلقه ی مفقوده ی دنیا شده است
آنکه در سوگ وفا در دل من گم شده است
خودمم پشت ترافیک خودم بوق زنان
آنکه آن سوی خدا در دل من گم شده است .
از گوشه های چشم از این دانه دانه هام
دلخسته ام چقدر و دنیا چه کوچک است
یک سوم مساحت کل بهانه هام
خط لبان یخ زده ام خط منحنی است
اینگونه می رسد به نظر خط شانه هام
در یک قطار شوم مرا تاب می دهند
از شرق تا به غرب سر مرز بانه هام
در دود های هلهله ها گیج می شوند
احساسهای ساده نگاه جوانه هام
باید مچاله کرد غزل را و پاره کرد
این آخرین بهانه برای شبا نه هام
تقدیم به باب الحوا ئج
دستی به مشگت می کشم با دست بی رنگ غزل
از دست تو خون می چکد از دست من رنگ غزل
تا پر کنی این ظرف را از آرزوی غنچه ها
بر چشم مشگت می رسد بارانی از سنگ غزل
محو معما می شوم محو معمای عطش
مثل تمام آبها شرمنده و منگ غزل
وقتی میان آب و خون با ب الحوائج می شدی
دیدم که پاهایی پلید می آید از جنگ غزل
فریاد سم اسبها در اصطکاک خاکها
زیر غباری ضجه زد : نفرین بر این ننگ غزل
لبهای لرزان غزل ناگه به هذیان می کشد
در چک چک شمشیر ها گم میشود زنگ غزل
حالا که خالی می شود این دشت از دستان تو
دستی به مشگت می کشم با دست بی رنگ غزل
